دلم امروز خيلي كرفته جون اينو مطمئنم همتون با باباهاتون امشبو خوش مي كذرونيد جز من كه از بابام دورم..........
بابای مهربونم
ميدوني كه خيلي دوست دارم با اين كه الان از من دورري ولي هر لحظه در ياد مني وبه فكرتم اميد وارم كه به زودي وبه سلامت باز كردي
بهترين باباي دنيا روزت مبارك ......... خسته نباشي دستت دارم
در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند:شادی، غم، غرور، عشق و ...روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق های شان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه ، جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ " ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد. " پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست. غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. " غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده، تا من با تو بیایم. " غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم. "عشق این بارسراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بودکه حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق. من تو را خواهم برد. "عشق آنقدر خوش حال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر به گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد:" زمان "عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم


اگه عشقم حقیره
اگه جسمم کویره
اگه خالی دستام
واسه تو عاشق ترین عاشق دنیام
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست
شعر من صدای غم نیست هم صدای حسرت توست
عزیزم اگه خزونم واست از بهار میخونم
گرچه تنها جا میمونم تورو تنها نمیزارم
اگه تو شبای سردت با خودت تنها میشینی
من برات میخونم از عشق تا که فردارو ببینی
اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی بر باد
من برات میخونم ای گل نوبهارو نبر از یاد
همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم


..:: Tavalodet Mobarak ::..





اي اشناترين زيباي من اي فراگير ترين صداي زندگي من اي باغ در باغ شكوفه زار اي همرنگ و همراه وهمسايه بهار در تو چشمه هاي مهرباني مي جوشد ابرهاي عطوفت به شوق باريدن گستره قلب ترا مي پوشاند طراوت و لطافت وشكنندگي درونمايه توست قلبت اشيان عشق هاي بزرگ و اهورائي است با تن پوشي از گل چشماني باراني لباني متبسم در ميان ازدحام شادماني ودست افشاني از راه مي رسي اي رنگين كمان شادكامي با گلبوسه هاي محبت سيال روح بهاريت عطش ما را فرو مي نشاني افسردگي ها را دور مي سازي وچشمهاي مشتاق را به نوازش و تحسين زيبايي مي خواني با كلامي صميمي روي قلب ها طرح عشق ترسيم مي كني با خوش اهنگ ترين الحان عطر خوشبوترين گلها را مي پراكني چون باران وشبنم و نسيم گستره دلها را به طراوت وتازگي و نشاط دعوت مي كني اي لطافت سبزه زاران حشمت وشكوه وغرور استوار تمامي كوهساران عصمت مهتاب و شفافيت چشمه ساران همواره با تو باد تولدت مبارك


و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم
و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم ....
اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم...
و آن غم نبودن توست !!!
من در کنار همه تو را کم دارم....![]()

اگه كليد قلبي را نداري قفلش نكن
اگه كسي را دوست داري خردش نكن
اگه خداحافظي در راه است سلام نكن
اگه دستي را گرفتي رهايش نكن..!
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به بادگفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟!پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست!!!
از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان ندایی ازدرونش گفت:جدایی
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

ازگل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپرشدن
اززمین پرسیدن عشق چیست گفت:لرزیدن
ازآسمون پرسیدن عشق چیست گفت:باریدن
اگرآدمی زندگی رادوست داشت در آغازتولد نمی گریست.
لحظات راطی کردیم تا به خوشبختی رسیدیم
اماوقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود
هرچیزدنیا شنیدنش بزرگترازرسیدن به آن است وهرچیزاز آخرت دیدن ورسیدن به آن بزرگترازشنیدن آن است.
جلسه محاکه عشق بودوقاضی عقل
وعشق محکوم بود به تبعیدبه دورترین نقطه ی مغز
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق راداشت.
آهای چشم مگر تونبودی که هرروزآرزوی شنیدن صدایش راداشتی.
ای گوش مگر تو نبودی که درآرزوی شنیدن صدایش بودی
وشما پاهاکه همیشه در رفتن به سویش بودید حالا چرااینچنین بااومخالفید؟
همه ی اعضاروی برگرداندندوبه نشانه ی اعتراض جلسه راترک کردند.
تنهاعقل وقلب درجلسه ماندند.
عقل گفت:دیدی قلب همه ازعشق بیزارند ولی متحیرم باوجودی که عشق بیشتراز همه
توراآزرده چراهنوزازاوحمایت می کنی!؟
قلب نالیدوگفت:من باوجودعشق دیگر نخواهم بودوتنهاتکه گوشتی هستم که هرثانیه
کارثانیه ی قبل راتکرارمی کندوفقط باعشق میتوانم یک قلب وا قعی باشم.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ماعدم ماست
زندگی هدیه خداست به تو.طرززندگی کردن تو.هدیه توست به خدا
كه ديگر نيست در كنارشان قدم هايش... آن آشنا را ميگويم
صداي سنگينيست براستي اين صداي سكوت
و چه قريب و آشنا
مدتيست ذهنم و البته قدم هايم آشنايند با اين با اين صدا
گرم و پر از انگيزه ...براي گفتن رازهايي...و البته رازهايش با كلام توصيف نميشود
همچنان كه درد هايش ...و زخم هايش
راستي سكوت چه رنگي دارد ؟
نه ...رنگ ها هم نميتوانند جلالش را توصيف كنند
قدم هايم هم سكوت كردند ...در پاسخ به اين سوال ...من كه جاي خود دارم
حالا ديگر اين دو رفيق شده اند ...گويي هزار ساليست كه آشنايند
سكوت و قدم هايم را ميگويم
بعد از ظهري...گرم گرفته بودند ...زيبا و صميمي
كه آدم بهشان حسودي ميكرد
قدم هاي آن آشنا جايشان را به سكوت داده اند ...ديگر رسم روزگار است
ما كه تنهاييم ...لااقل او آشناي جديدي دارد
قدم هايم را ميگويم




